در مغزم مراسم خاکسپاری را حس کردم
ترجمه شده در تاریخ 29 آبان 1393- ن.کارگر(نوا)
در مغزم مراسم خاکسپاری را حس کردم
و سوگواران
می آمدند و می رفتند
رفتند و رفتند تا جایی که
آن حس داشت از بین می رفت.
و وقتی همگی نشستند
تشریفاتی شبیه به دهل نوازی
مدام می کوبید و می کوبید
تا جایی که حس کردم ذهنم فلج شد.
و بعد شنیدم که جعبه ای را برداشتند
و در امتداد روحم
دوباره
آن را با صدای غژغژ کشیدند
با همان کفش های آهنین
سپس فضا طنین انداز شد
انگار که تمام بهشت ناقوس بوده
و اساس وجود، سراپا گوش بودن
و من
و سکوت
رویارویی غریب
شکسته، تنها، اینجا.
(و بعد
قایق خیال شکست
و من فرو رفتم
و در هر غوطه وری
دنیا را لمس کردم
و تمام شد، آگاهی نیز.)*
*گردآوران قطعات ادبی قطعه پایانی این شعر را در برخی منابع حذف کرده اند.
بعد از ترجمه این اثر شک کردم که نکند توسط دیگر مترجمان هم ترجمه شده باشد، در جستجوی گوگل به ترجمه ای از مهدی گنجوی برخوردم که با توجه به اختلاف زیاد ترجمه ها ترجیح دادم ترجمه ام را منتشر کنم جهت مقایسه می توانید روی نام ایشون کلیک کنید و متن ترجمه شان را بخوانید
كیمیا از جنس عشق است نه آن چه كه نایاب است ، كیمیای عشق از هر عنصری طلا می سازد ؛كافی است آن را در قلب خود بیابیم.