در مغزم مراسم خاکسپاری را حس کردم

شاعر: امیلی دیکینسون
ترجمه شده در تاریخ 29 آبان 1393- ن.کارگر(نوا)

 

در مغزم مراسم خاکسپاری را حس کردم
و سوگواران
می آمدند و می رفتند
رفتند و رفتند تا جایی که
آن حس داشت از بین می رفت.


و وقتی همگی نشستند
تشریفاتی شبیه به دهل نوازی
مدام می کوبید و می کوبید
تا جایی که حس کردم ذهنم فلج شد.


و بعد شنیدم که جعبه ای را برداشتند
و در امتداد روحم
دوباره
آن را با صدای غژغژ کشیدند
با همان کفش های آهنین
سپس فضا طنین انداز شد


انگار که تمام بهشت ناقوس بوده
و اساس وجود، سراپا گوش بودن
و من
و سکوت
رویارویی غریب
شکسته، تنها، اینجا.


(و بعد
قایق خیال شکست
و من فرو رفتم
و در هر غوطه وری
دنیا را لمس کردم
و تمام شد، آگاهی نیز.)*


*گردآوران قطعات ادبی قطعه پایانی این شعر را در برخی منابع حذف کرده اند.

بعد از ترجمه این اثر شک کردم که نکند توسط دیگر مترجمان هم ترجمه شده باشد، در جستجوی گوگل به ترجمه ای از مهدی گنجوی برخوردم که با توجه به اختلاف زیاد ترجمه ها ترجیح دادم ترجمه ام را منتشر کنم جهت مقایسه می توانید روی نام ایشون کلیک کنید و متن ترجمه شان را بخوانید

دنیای هری

نویسنده: استیو آتکینسون
ترجمه شده در تاریخ 14 آبان 1393-ن.کارگر(نوا)
بهترین وضعیت این است که زود اینجا باشی، به خصوص شنبه ها. آنوقت دیگر راحتی. سوتک کتری بالا آمده و صدای سوت کتری با صدای فس فس اجاق پیکنیکی قاطی شده. این اجاق بیست سالش است، چند روز پیش رسید خریدش داخل کشو پیدا شد ، حراج به قیمت 4.50 پوند، اما همیشه خرج دارد.اولین فنجان چایی گل چایی است. با شانس کمتر شاید فنجان هایی که بلافاصله ریخته می شود هم خوب باشد. بخار از کنار قوری بلند می شود. وقتی چای حاضر باشد از بویش معلوم می شود. می توانید امتحان کنید.

ادامه نوشته