ماجراهای اتوبوسی2
دختری ۱۹-۲۰ ساله روی صندلی نشسته و چند بسته لواشک بزرگ در دستش گرفته. یکی از بسته ها را باز کرده و بدون اینکه پلاستیکش را جدا کند با دندان لواشک می خورد.
چند ایستگاه بعد دختری در همان رنج سنی سوار اتوبوس می شود و با دختر شماره یک سلام و احوالپرسی می کند.
کمی با هم حرف می زنند.
دختر شماره دو خودش را آماده می کند که ایستگاه بعدی پیاده شود. بعد یکی از لواشک ها را از دست دختر شماره یک می قاپد و در حالی که لواشک را تا می زند و داخل کیفش می گذارد خطاب به دختر شماره یک می گوید:
نخور این آشغالا رو!
دختر شماره دو به سمت درب می رود و خندان پیاده می شود.
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ ساعت 21:44 توسط نوا
|
كیمیا از جنس عشق است نه آن چه كه نایاب است ، كیمیای عشق از هر عنصری طلا می سازد ؛كافی است آن را در قلب خود بیابیم.