نویسنده: ای. جی مک کنا
ترجمه شده در تاریخ 11 مهر 1393-ن. کارگر(نوا)

چارلی فولی به بیمارستان مستر میزریکوردیا می رود تا همسرش را ملاقات کند.
در حالی که کنار تخت دالی نشسته ،می پرسد:" چطوری؟" 
دالی موهای سیاهش را روی بالش سفید پخش کرده و در حالی که به چارلی لبخند می زند به آرامی می گوید:" خوبم". 
از نظر چالی او خسته و تکیده شده، رنگش مثل مرده ها پریده و زیر چشم هایش پف کرده و سیاه شده. وقتی انگشت هایش را در انگشتان چارلی قفل می کند چارلی متوجه دو لکه زشت و قهوه ای بر پشت دست کوچک دالی می شود.
چارلی: " به نظر خسته می رسی. نمی خواهی بخوابی؟"
-دیشب کمی بی قرار بودم.
دالی راجع به دردش صحبتی نکرد، نمی خواست شوهرش را ناراحت کند. پرسید:" از لیندا خبری نداری؟"
-دیشب دوباره زنگ زد، گفتم حالت خوب است و جای نگرانی نیست.
لیندا، فرزند ارشد آن ها در دانشگاه گالوی تدریس می کند و در ماه آگوست برای تعطیلات به خانه خواهد آمد. پسرشان کولم و بچه هایش در استرالیا زندگی می کنند. کسی به کولم نگفته که مادرش ناخوش است.کولم همیشه نگران است. بهتر است بیشتر نگران نشود. چارلی به گوشه بخش که با نور رنگ پریده آفتاب بعد از ظهر روشن شده خیره شده است. بقیه کسانی که برای ملاقات آمده اند در حال انجام وظایفشان هستند، اطراف بیمارشان را مرتب می کنند و گل و میوه می آورند و با حرف هایشان به بیمارشان امید و آسایش می دهند.
چارلی از همسرش می پرسد: " دکتر را دوباره دیده ای؟"