نویسنده:جوانا لیلند

من دختر خوشبختی هستم و بهترین خانواده جهان رو دارم. مامان و بابا آدمای مهمی هستن و وقتی ما بیرون از خانه هستیم باید درست رفتار کنیم ولی وقتی خونه هستیم بازی می کنیم و می خندیم و خوش می گذرونیم.

مامان میگه" تو اونا رو لوس کردی" و دست به سینه می ایسته و اخم می کنه ولی بعد می خنده و اونو می بوسه و اینطوری من می فهمم که حرفش جدی نبوده.

ما بازی های متفاوتی انجام می دیم. مثل یکیش که اتاق نشیمن کل دنیا است و میز و صندلی ها قاره های اون هستن. بعد بابا همه چیز را در مورد سفرهایش به ما می گه اما می گه بهترین خاطره اش مال وقتی بوده که مامان را دیده و عاشقش شده