در سرزمین
نویسنده : جیمز راس
ترجمه شده در تاریخ 18 خرداد 94 توسط ن. کارگر(نوا)
همه اش همین بود؟
سرم را به نشانه تایید تکان دادم و درک، کارگر اسباب کشی به سمت ون رفت، دستی برای راننده تکان داد و به سمت پشت ون رفت تا تخته سطح شیب دار را بردارد و درب پشت ون را ببندد و محتویات زندگی قبلی من را مهرو موم کند.
واقعا انتظار ندارید که کارگر اسباب کشی با کفایت و تمیز باشد، انتظار دارید که زمخت و عبوس باشد، دهنش بوی مشروب بدهد و شکمش از خوردن آبجو گنده شده باشد و کلاهش له شده و چرب باشد. انتظار دارید بایستد و کمرش را که درد گرفته با دست بمالد و نفس عمیقی بکشد انگار که هیچ چیزی از باکلاس بودن نمی داند. این چیزها حتی در قرارداد حمل و نقل هم نیست.
شما انتظاردارید با چنین چیزهایی مواجه شوید: فنجان های لب پر شده، مبلمان خرد شده، جعبه های له شده، جعبه های گم شده، تاخیر، ترافیک، زودتر یا دیرتر رسیدن به مقصد، وسایل جمع شده در اتاق های نادرست، جعبه های خیلی سنگین ریخته شده در راهرو، وسایلی که در خانه قبلی جامانده تا بعد آورده شود یا نشود و سه هفته چهره خجالت زده خودتان بواسطه تماس های صاحب جدید خانه قبلی شما . شما انتظار بی کفایتی، آسیب و از دست دادن وسایلتان را دارید.
ماهیگیری برای جاسمین
ترجمه شده در تاریخ 23 بهمن 93 توسط ن.کارگر(نوا)
نام زن جوان وساکت تخت شماره شش جاسمین است. نام من هم جاسمین است، اما اسم آدم ها یک چیز ظاهری است، روی سطح آب شناور است و بالا و پایین می رود. ما غیر از نام تشابهات عمیق تری داریم. برای همین او مرا مجذوب خودش کرده است. برای همین من زمان های خارج از ساعت کاری ام را به نشستن در کنار او می گذرانم.
چون نمی توانستم برای مرگ منتظر بمانم
شاعر:امیلی دیکینسون
ترجمه شده در تاریخ 29 آبان 93- ن.کارگر(نوا)
چون نمی توانستم برای مرگ منتظر بمانم
او مهربانانه منتظرم ماند
فقط ما در کالسکه بودیم
به همراه ابدیت.
آهسته راندیم. او می داند عجله ای نیست.
و من
کار و تفریحم را کنار گذاشته ام.
تنها برای نجابتش.
از مدرسه گذشتیم
جایی که بچه ها تلاش می کنند
در زنگ تفریح
مزرعه های چشمگیر گندم را رد کردیم
خورشید در حال غروب را
رد کردیم.
شاید هم
خورشید ما را رد کرد.
شبنم های سرد و لرزان
آویخته از تار عنکبوت
لباس شب من
خز دور گردنم
و روسری ابریشمی ام
ایستادیم
پیش از خانه ای که
مثل تورمی بر پوست زمین بود
سقف به طرز عجیبی قابل دیدن بود
مثل کتیبه ای در زمین
هنوز هم، این قرن و هنوز
کوتاه تر از یک روز به نظر می آید.
ابتدا ذهن اسب ها را خواندم
آن ها به سوی ابدیت می رفتند.
در مغزم مراسم خاکسپاری را حس کردم
ترجمه شده در تاریخ 29 آبان 1393- ن.کارگر(نوا)
در مغزم مراسم خاکسپاری را حس کردم
و سوگواران
می آمدند و می رفتند
رفتند و رفتند تا جایی که
آن حس داشت از بین می رفت.
و وقتی همگی نشستند
تشریفاتی شبیه به دهل نوازی
مدام می کوبید و می کوبید
تا جایی که حس کردم ذهنم فلج شد.
و بعد شنیدم که جعبه ای را برداشتند
و در امتداد روحم
دوباره
آن را با صدای غژغژ کشیدند
با همان کفش های آهنین
سپس فضا طنین انداز شد
انگار که تمام بهشت ناقوس بوده
و اساس وجود، سراپا گوش بودن
و من
و سکوت
رویارویی غریب
شکسته، تنها، اینجا.
(و بعد
قایق خیال شکست
و من فرو رفتم
و در هر غوطه وری
دنیا را لمس کردم
و تمام شد، آگاهی نیز.)*
*گردآوران قطعات ادبی قطعه پایانی این شعر را در برخی منابع حذف کرده اند.
بعد از ترجمه این اثر شک کردم که نکند توسط دیگر مترجمان هم ترجمه شده باشد، در جستجوی گوگل به ترجمه ای از مهدی گنجوی برخوردم که با توجه به اختلاف زیاد ترجمه ها ترجیح دادم ترجمه ام را منتشر کنم جهت مقایسه می توانید روی نام ایشون کلیک کنید و متن ترجمه شان را بخوانید
دنیای هری
ترجمه شده در تاریخ 14 آبان 1393-ن.کارگر(نوا)
بهترین وضعیت این است که زود اینجا باشی، به خصوص شنبه ها. آنوقت دیگر راحتی. سوتک کتری بالا آمده و صدای سوت کتری با صدای فس فس اجاق پیکنیکی قاطی شده. این اجاق بیست سالش است، چند روز پیش رسید خریدش داخل کشو پیدا شد ، حراج به قیمت 4.50 پوند، اما همیشه خرج دارد.اولین فنجان چایی گل چایی است. با شانس کمتر شاید فنجان هایی که بلافاصله ریخته می شود هم خوب باشد. بخار از کنار قوری بلند می شود. وقتی چای حاضر باشد از بویش معلوم می شود. می توانید امتحان کنید.
امید و آسایش
نویسنده: ای. جی مک کنا
ترجمه شده در تاریخ 11 مهر 1393-ن. کارگر(نوا)
چارلی فولی به بیمارستان مستر میزریکوردیا می رود تا همسرش را ملاقات کند.
در حالی که کنار تخت دالی نشسته ،می پرسد:" چطوری؟"
دالی موهای سیاهش را روی بالش سفید پخش کرده و در حالی که به چارلی لبخند می زند به آرامی می گوید:" خوبم".
از نظر چالی او خسته و تکیده شده، رنگش مثل مرده ها پریده و زیر چشم هایش پف کرده و سیاه شده. وقتی انگشت هایش را در انگشتان چارلی قفل می کند چارلی متوجه دو لکه زشت و قهوه ای بر پشت دست کوچک دالی می شود.
چارلی: " به نظر خسته می رسی. نمی خواهی بخوابی؟"
-دیشب کمی بی قرار بودم.
دالی راجع به دردش صحبتی نکرد، نمی خواست شوهرش را ناراحت کند. پرسید:" از لیندا خبری نداری؟"
-دیشب دوباره زنگ زد، گفتم حالت خوب است و جای نگرانی نیست.
لیندا، فرزند ارشد آن ها در دانشگاه گالوی تدریس می کند و در ماه آگوست برای تعطیلات به خانه خواهد آمد. پسرشان کولم و بچه هایش در استرالیا زندگی می کنند. کسی به کولم نگفته که مادرش ناخوش است.کولم همیشه نگران است. بهتر است بیشتر نگران نشود. چارلی به گوشه بخش که با نور رنگ پریده آفتاب بعد از ظهر روشن شده خیره شده است. بقیه کسانی که برای ملاقات آمده اند در حال انجام وظایفشان هستند، اطراف بیمارشان را مرتب می کنند و گل و میوه می آورند و با حرف هایشان به بیمارشان امید و آسایش می دهند.
چارلی از همسرش می پرسد: " دکتر را دوباره دیده ای؟"
ماشین سبز برای کریسمس
نویسنده:راب هاپ کات
ترجمه شده در تاریخ 5 شهریورماه 1393- ن.کارگر(نوا)
وقتی ماشین بی هیچ سر و صدایی کنار من پارک کرد، ترسیدم و برگشتم و به ماشین دوباره نگاه کردم، راننده متوجه نگاه من شد، لبخند کش داری حاکی از افتخارش به موتور ماشین بی صدایش تحویلم داد و معلوم بود که کاملا از اینکه توجه من را به خودش جلب کرده خوشحال است.
دیدن خرامیدن ماشین به این بزرگی و بی صدایی در بزرگراه شلوغ پر نور، در کنار زرق و برق مغازه ها و خریدارانی که برای خرید هدیه کریسمس به خیابان آمده بودند خیلی دلسرد کننده بود.
از ظاهرش معلوم بود که باید یکی از ماشین های نسل جدید برقی باشد که موتورش می تواند برای مسیرهای طولانی با بنزین کار کند، اما من هنوز نمی توانستم از تماشای شکوه این ماشین عجیب و جدید دست بکشم که داشت سرعت را برای آیندگان تعریف می کرد.
عجیب بود، به نظر می رسید هیچ کس به اندازه من به آن توجه نمی کند، اما من به عنوان یک خبرنگار سرسخت زندگی های عجیب و غریب کنجکاو بودم و بذر های مقاله ای کوتاه در مورد سوخت سبز در ذهن نویسنده ام شروع به جوانه زدن کرده بود.
پس در دفترچه ایده برای نگارش مقاله ام که همیشه و هر کجا که می روم همراهم هست یادداشت نوشتم.
یک مرتبه به ذهنم رسید که چنین ماشینی با سوخت سبز می تواند بهترین هدیه کریسمس برای همسرم باشد، البته چیزی نیست که من نویسنده بی پول بتوانم از پس هزینه اش بر بیایم.
تازه به مسیر خودم برگشته بودم که در مغازه ها به دنبال هدیه کریسمس برای زنم باشم که ماشین به انتهای خیابان رسید... سرعتش را افزایش داد و .. پرواز کرد.
همانطور که مثل مجسمه خشکم زده بود و داشتم این سالن چهاردر را می دیدم که داشت در ابرها ناپدید می شد، دیدم که راننده با گونه های قرمز و چشمان خندانش برگشته و پشت سرش را نگاه می کند و می خندد.
" هو..هو ..هو ... کریسمس مبارک، با آرزوی بهترین ها برای همه مردها!"
پروفسور پانینی
نویسنده: متیو گریگ
ترجمه شده در تاریخ 8 مرداد 1393- ن. کارگر(نوا)
بعد از سال ها خدمت در رستوران در یک دانشگاه علوم پذیرفته شدم. سال 2023 بود و پروژه مربوط به مدرک پروفسوری ام را تمام می کردم. در آخر، نتیجه این شد که کارمند آشپزخانه شوم.
هفته پیش در روز تولد 42 سالگی ام مثل همیشه در واحدم تنها بودم، مثل هزاران صبح دیگر یک نان شیرینی کره ای تست سفارش دادم.با لهجه ربات گونه اش جواب داد: " بله آقا" ، و من روز خود را برای کار کردن روی پروژه شروع کردم. چیزی که ساخته بودم یک ماشین باشکوه بود که می توانست افکار دو نفر را به بدن های همدیگر منتقل کند.
چیزهایی که نمی خواهیم بشنویم
نویسنده: مارسلا کارباجو
ترجمه شده در تاریخ 9 خرداد 1393- ن.کارگر(نوا)
توی تخت غلت زد تا نوری که از پنجره می آمد مزاحمش نشود. کوسنی که قبل از چرت زدن کنارش گذاشته بود را در بغل گرفت و ملحفه را انقدر با پا پس زد تا پاهایش از زیر ملحفه آزاد شد.
مرد دم در اتاق خواب آمد و گفت: " بیدار شدی."
زمزمه کرد:" تقریباً..." . می توانست تا ابد بخوابد.
به داخل اتاق خواب آمد و کنار تخت نشست. فنر های تخت قیژ قیژ صدا کرد. " میشه یکم چای بذاری؟"
" آب را بذار جوش بیاد لطفاً ، میام درست می کنم"
" بد اخلاق شدی؟ "
به سمت نور غلتید. نور باعث میشد به یادش بیافتد که بیرون از تخت و بیرون از خانه کارهایی هست که باید انجامشان دهد.
" خسته ام "
" دو ساعته که خوابیدی"
در حالی که آه می کشید دوباره گفت:" خسته ام".
به آشپزخانه رفت، می توانست صدای ریخته شدن آب در کتری و روشن شدن کبریت را بشنود. بعد...
عروسی خراب کن
نویسنده راب هاپ کات
ترجمه شده در تاریخ 15 مهر 1392
از نظر آنجلا عروس خوشگل نبود. نیمکت های کلیسا خیلی سفت بودند و کلیسای دهکده روستایی بجای اینکه جالب و حیرت انگیز باشد وحشتناک بود.
عروس یک عالمه آرایش کرده بود ولی باز هم در آن لباس سفید دنباله دار که طوری طراحی شده بود که چاقی های پاهایش را بپوشاند، رنگ پریده و معمولی به نظر می رسید.
نشستن در آفتاب
طلوع خورشید
نویسنده: جیمز راس
ترجمه شده توسط نوا
پنجره ام رو به آفتاب است و صبح های تابستان اگر هوا ابری نباشد نور آفتاب من را شاداب و سرحال می کند، مهم نیست شب قبل تا چه ساعتی بیدار مانده باشم، از جایم بلند می شوم و صبحانه درست می کنم، تلوزیون می بینم، دوش می گیرم. اگر قبل از ساعت 6 باشد معمولا یک استکان چایی می خورم و دوباره به تختم بر می گردم و تا ساعت 7 چرت می زنم و بعد در حالی که سرم سنگین شده بیدار می شوم.
اگر خانه خواهرم مانده باشم تا زمانی که بچه ها بیدارم کنند یا زمانی که خواهرم سر برسد می خوابم، بستگی دارد کدام زودتر باشد. من سحر خیزم و شب ها به محض اینکه سرم روی بالش برسد خوابیده ام.
امروز صبح از خواب می پرم، مثل اینکه یک ساعت زنگدار به من شوک الکتریکی داده باشد؛ هوای بیرون آفتابی نیست، پرده ها را کنار می زنم، آسمان کبود است ، درست مثل دریا، انگار قرار نیست سر و کله خورشید پیدا شود.
بلند می شوم و به پایین پله ها می روم، ساعت سالن حدود 6:30 است. چای و نان تست درست می کنم و کمی کورن فلکس و شیر در کاسه می ریزم. همه را داخل سینی می گذارم و با خود به تختم می برم.
برادرم برای رفتن به سر کار بیدار شده است. صدای پایش از داخل دستشویی می آید. از پله ها پایین می روم و برایش یک فنجان چایی می ریزم. پنج دقیقه بعد در حالی که لباس کارش را پوشیده به آشپزخانه می آید، بیشتر مواقع صبح ها چشم هایش نیمه بسته است و موهایش یا به سمت بالا سیخ شده و یا از جای بالش کف سرش چسبیده. معمولاً به پهلوی چپ می خوابد برای همین صبح ها پوست سمت چپ صورتش چروک خورده و موهای این سمت سرش بد شکل شده است.
می گویم: " صبح به خیر"
-آآآآآ
به اتاقم بر می گردم که بقیه چای و نان تستم را بخورم و می گذارم برادرم در آشپزخانه هرچه برای صبحانه می خواهد خودش بردارد و بخورد. رادیو را روشن می کنم و دوباره زیر لحاف می روم. بعضی وقت ها دوست دارم در این حالت فکر کنم و بعضی وقت ها هم می خواهم فقط دراز بکشم.
امروز صبح می خواهم کمی فکر کنم.
*
امروز تولد پدر است. مادر هیچ اشاره ای به این موضوع نمی کند.
شاید برادرم دعوا راه انداخته باشد، برای همین وقتی از سر کار برگردد او را سرحال خواهم کرد.
هر سال روز تولد پدرم نقاشی چهره اش را می کشم. هر سال چهره اش کمی تغییر می کند. همان طور که متوجه شدید من هنرمندم. این طور نیست که فقط خط ها را صاف بکشی یا دایره را گرد بکشی، مثل چیزی که در مدرسه به همه ما یاد داده اند. من بر خلاف بقیه مردم از میان این خطوط پیام های بیشتری دریافت می کنم. خیلی صادقانه تر. می دانم.
من کتاب های زیادی می خوانم، بیشتر راجع به هنرمندان، و وقتی یک هنرمند خاص یا یک جنبش هنری را دوست داشته باشم مرحله به مرحله مانند آن ها پیش می روم. سعی می کنم مثل آن ها نقاشی بکشم. وقتی پدرم برگردد می توانم بگویم:" این چهره توست زمانی که من 12 سالم بود و عاشق مونت بودم." یا " این جشن تولد تو در 38 سالگیت است، زمانی که من 14 سال داشتم و تو باید برای پنج سال می رفتی و من دوست داشتم به سبک دانته گابریل رزتی نقاشی کنم." بعد او به هر کدام از نقاشی ها نگاه می کند و می فهمد که من او را دوست دارم و هیچگاه فراموشش نکرده ام.
سال پیش یک سری تی- شرت چاپ کردم و بیشتر آن ها را در مدرسه فروختم، از کِندر خواستم که چند تا از آن ها را برایم بفروشد .چند تا از آن ها را هم آن پسری که همیشه کنار ساحل هست می پوشد.
الان دارم اتود می زنم. خط های ساده. این کار نتیجه شش ماه وسواس به خرج دادن در مورد خطاطی است، از دوره ای منشا می گیرد که روی نقاشی کارتونی کار می کردم ،که از لیختن اشتاین و وارهول[1] و هنرمندان قبل تر مایه گرفته است. همان طور که روی تخت نشسته ام زغال و چند پاستل گچی بر می دارم و یک کاغذ A3 طوسی ضخیم به تخته وصل می کنم و پایین کاغذ را روی زانوهایم قرار می دهم.
صبح های آخر هفته که مادرم کار می کرد پدرم من را به شهر می برد و من همیشه او را به سمت فروشگاه های لوازم هنری می کشاندم. برای تولد هشت سالگی ام برایم یک سه پایه نقاشی خرید، یک سه پایه واقعی، نه از این بچه گانه ها. برای تولد نه سالگی ام برایم رنگ روغن خرید. برای تولد شش سالگی ام هم یک جعبه مداد شمعی 99 رنگ خرید.
گفت: " منو نقاشی کن"
" نه، بابا ، من نمیتونم"
بعضی وقت ها صبح وقتی بیدار می شدم می دیدم که یک کتاب راجع به پیکاسو یا شاگال روی بالشتم هست.
باید به مدرسه بروم. واقعا باید بروم . از آن بچه هایی نیستم که از مدرسه بترسم. بچه ها را نمی زنم، خنگ هم نیستم. فقط نمی توانم دلیل قانع کننده ای پیدا کنم که وقتم را در کلاس های مدرسه برای خواندن فیزیک و اجتماعی و بودیسم تلف کنم. همه این مزخرفات را می توانم در کتابخانه یاد بگیرم.اگر فردا به مدرسه بروم، فیل- مسئول کلاس یازدهم- بیچاره ام می کند. دو ماه دیگر زمان امتحان هاست. ما معامله کردیم. من قول دادم که به مدرسه بروم و او با مسئول خانه و مدرسه[2] کنار بیاید و او را قانع کند.
من به فیل حقیقت را می گویم. می گویم تولد پدرم بود و پیش او بودم.
برای همین کمی راجع به موهایش فکر کردم، فکر نمی کنم نسبت به سال قبل خیلی سفیدتر شده باشد، می دانم که موها هر سال درست با سرعت گذر زمان پیر نمی شوند، موهایش را امسال بلندتر می کشم. و از نگاه ذهنم کمی هم به او اضافه وزن می دهم. ولی همان لبخندی را نقاشی می کنم که در ذهنم از چهره او ثبت شده، شاید یک لبخند کوچک تر، مثل زمان هایی که خوشحال است ولی ذهنش مشغول است، یا زمان هایی که سعی می کند چرت و پرت گفتن های من را بفهمد.
حالا سر و شانه ها، برایش یک تی- شرت می کشم که گلو و گردنش معلوم باشد و نشان دهد که او چقدر قوی است، چقدر چشم هایش برق می زند و ابروهایش صاف و هنوز مشکی است.
به این فکر می کنم که تصمیم دارم چقدر نشان دهم و چقدر بگویم.
بعد زغال را بر می دارم و شروع می کنم. پاستل گچ را بر می دارم تا کمی رنگ به چشمها و سپس به دهانش بدهم.
و... همینه.
بابا.
این تویی.
[1] -Andy Warhol: هنرمند آمریکایی از بنیانگذاران هنر پاپ دهه 1950
[2] - EWO: کسی که در مدرسه کار می کند و به بچه ها، خانواده ها و معلم ها کمک می کند تا مشکلات بچه ها را حل کنند.
سنگ های شکسته
ترجمه شده توسط نوا
وقتی ایستاد تا سگش کمی استراحت کند، دید که در جای پاهایش، در مسیری که دویده بود برگهای خیسخورده از روی زمین کنده شده بود. ماه مارچ بدترین و سیاهترین ماه سال در این گوشه ورجینیای غربی بود و ناخوشایندتر از آن زمستان بود که لحاف برف جنگلها را خفه میکرد. اواخر مارچ و اوایل آوریل دیر میگذرند تا زمانیکه بهار با سپری شدن گرما و ذوب شدن برفها و گندیدن برگهای خیسخورده روی زمین که همهچیز را یکرنگ و طبیعت را رو به زوال نشان میدهد فرا برسد.
براوو دراز کشید و شکمش از نفسهایش بالا و پایین میرفت. شکم و پنجههایش همیشه سفید بود ولی الان خاکستری مایل به قهوهای بود. گل کف مسیر باعث شده بود لکههای روی بدن براوو دیده نشود. فقط پوزه و زبان صورتیاش تمیز مانده بود و بهچشم میآمد. این خسته شدنها و نیاز او به استراحت قبلا وجود نداشت. قبلا از خانه تا حوضچه عمیق وسط جنگل را با هم میدویدند.
حالا که ایستاده بودند آلتئا چند لحظه به اطراف نگاه کرد. همهجا پر از سنگهای صخرهای بزرگ بود. درست نزدیک رد پاها. آلتئا بهسمت یکی از صخرهها رفت تا کف کفشهایش را با آن تمیز کند. صخره هم یکلبه ناهموار و هم یک گوشه صاف داشت. زمان کوتاهی طول کشید و او متوجه شد که کفشهای گلآلود خود را با یک سنگ قبر شکسته پاک کرده است.
بسیاری از سنگهایی که فکر کرده بود سنگ معمولی هستند در حقیقت سنگ قبرهای کوچکی بودند که کمرنگ شده بودند و درون خاک فرو رفته بودند. سعی کرد روی اولین سنگ را بخواند، همان سنگی که با آن کفشهایش را پاک کرده بود، اما حروف روی سنگ کمرنگتر از آن بودند که بتواند آنهارا بخواند، سنگ کاملاً فرسوده شده بود. یکی دیگر از سنگها را نگاه کرد. سنگ کوچکی بود، اینبار با احترام بیشتری گلها را از روی سنگ پاک کرد. مثل بچههایی که تازه خواندن را یاد میگیرند انگشتش را به زیرنوشتهها کشید. روی سنگ را خواند؛ آلتا... لرزه بر اندامش افتاد. نه «آلتئا» نبود... نام خودش نبود.
آلتا شوماخر 1854-1851. نهماه و نهروز، فقط سال تولد و مرگ نوشته شده بود. یکی دیگر از سنگهای کنار آنرا تمیز کرد. کالیب شوماخر 2 دسامبر 1853- 2 ژانویه 1854. سنگ بعدی دو تکه شده بود و روی خودش فرو ریخته بود. نتوانست نام روی آنرا بخواند ولی شکل فونت حروف نامخانوادگی او مثل شوماخرها بود و سال فوت 1880 بود. یکی دیگر از سنگها که بزرگترین سنگ بود و کمترین آسیب را دیده بود ویلیام شوماخر بود. 9 مارچ 1843- 24 دسامبر 1853. دو سال بزرگتر از نیکی. او به قبرستان تمیز و مرتب شهر فکر کرد با ردیفهای مرتب و چمن و گلهایش.
در کل 7 بچه با فامیل شوماخر بودند. سنگهایی را که نتوانسته بود بخواند را به حساب نیاورد. بهجز ویلیام دهساله بقیه بچهها همگی در سال 1854 فوت کرده بودند. یک ویلیام دیگر. کمی دورتر از بقیه. احتمالاً پدر خانواده بوده است. روی سنگ قبرش نوشته بود 21 فوریه 1820- فوت 1864 بدون تاریخ ماه و روز.
براوو بیخیال آلتئا شده بود و وسط راه خوابیده بود. سالهای قبل وسط خاک با او بازی میکرد و اطراف محوطه نفسنفس میزد. اما الان آلتئا تنها راه میرفت و روی سنگ قبرها را پاک میکرد.
زمانیکه بهدنبال مادر میگشت سعی کرد خود را آرام نگه دارد. باید مادر را هم پیدا میکرد. شاید یکی از قبرهای ناخوانا مال او بوده و یا شاید پس از مرگ شوهرش دوباره ازدواج کرده و بهجایی دیگر رفته است. فکر اینکه مادر آنها چنین رنجی را تحمل کرده و حالا خودش گم شده است آلتئا را آزار میداد. او به نامها و تاریخهای بیشتری نیاز داشت تا بتواند بین اطلاعاتش ارتباط برقرار کند. میخواست بفهمد چطور آن زن مرگ 7 فرزندش را تحمل کرده حال آنکه تنها از دست دادن یک بچه باعث جدایی آلتئا و مارک شده بود. سرزنش و غم و اندوه کمر هر دو آنها را شکست و خردشان کرد مثل سنگ قبر فرسودهایکه منتظر است تا کسی روی آنرا بخواند.
آیا خانواده شوماخر هم مثل آنچه بر سر او آمده بود دچار یک بیماری ژنتیکی شده بودند، یا یک بیماری مسری یا فقط یک زمستان سخت آنها را از پا درآورده بود؟ آنها اینجا در انزوا زندگی میکردهاند یا دوست و خانوادهای این اطراف داشتهاند؟ بچههای دیگری هم داشتهاند که جان سالم بهدر برده باشند؟ او و براوو یازدهسال تمام در این جنگل دویده بودند و هیچوقت متوجه باقی مانده یک خانه یا حتی بقایای قبرستان نشده بودند.
آیا این خانواده نیز مانند او چند صد سال پیش در رودخانه شرقی موازی این راه شنا میکردهاند؟ آیا حیواناتشان را برای پیادهروی و یا چرا به حوضچه وسط جنگل که مقصد همیشگی او و براوو بود میبردهاند؟ لحظهای احساس کرد روح آنها را میبیند شبیه ارواح آشنای او بودند. او ویلیام پدر را تصور کرد که در روز کریسمس زمین یخ زده را حفر میکند تا پسر بزرگش را دفن کند، پسریکه همنام خودش است. دوباره او را تجسم کرد که درست بعد از سال نو قبر خیلی کوچکتری برای نوزادشان درست یکماه پس از تولدش حفر میکند، و پس از سپری شدن روزها، هفتهها و ماهها، 5 تای دیگر. ناگهان دچار درد شد، همان دردیکه گاهی بهسراغش میآمد مثل موجی از شیشههای شکسته برای خراش دادن و جریحهدار کردنش. نیکی.
آلتئا برای براوو سوت زد و بدون اینکه منتظر سگش شود آنجا را ترک کرد. براوو خودش بهدنبالش خواهد آمد. آلتئا دوید، مثل همیشه که میدوید. بیپروا دوید شاید خستگی بتواند غم و اندوه او را کم کند. به حوضچه رسید. هنوز هم از اینکه نمیتوانست تصویری از همسر ویلیام در ذهنش داشته باشد آزرده بود. مادر بینام. فکر کرد شاید آن زن مثل خود آلتئا پس از مرگ پسرش بیپروا و کورکورانه تا حوضچه دویده باشد. فکر کرد آن زن به یخ روی حوضچه نگاه کرده و تصویر خود را به دام افتاده در زیر یخ دیده است که اجازه میدهد سنگینی قلب مردهاش او را به کف حوضچه بکشاند. فکر کرد آن زن هم مانند او کنار آب ایستاده و تصمیم گرفته یکبار دیگر نفس بکشد، یک نفس دیگر و یکی دیگر، تاجاییکه احساس کند نفس کشیدن راحتتر از غرق شدن است. شاید فصل بهار بوده باشد، فصلی زیبا.
تغییر تدریجی
ترجمه شده در تاریخ 13 آذرماه 1392-نوا
تنها یک مایل بیرون از شهر، نزدیک کنسول اوکلاهاما ، مردی با لباس جین چرک و گرمکن خاکستری رنگ خاک آلود بالای بزرگراه بین ایالتی 40 روی مسیر 81 روگذر ایستاد. صبح زود یکی از روزهای ماه نوامبر بود، خورشید تازه در افق پدیدار شده بود، او دست هایش را به هم مالید تا سرمای درون استخوان هایش کمتر شود.از هر دو طرف هجده چرخ می آمد و می رفت. کامیون هایی که رو به شرق در حرکت بودند به شهر اوکلاهاما می رفتند، چه کسی می داند؟شاید از همانجا حرکت کرده بودند، آن ها باید به مسیر ال-35 می رسیدند و به سمت جنوب و جاده دالاس یا هوستان حرکت می کردند. یا به شمال به سمت شهر کانزاس، اوماها یا شاید هر دو شهر می رفتند. شاید هم راه خود را به سمت شرق ادامه می دهند تا به ممفیس یا ناشویل برسند. یا از جاده ال-44 یک راست به خیابان لوییز بروند و تا بعد از ظهر آنجا بمانند.
بعد از مدت ها...گاه نوشته
توی دنیای مجازی وبلاگ های زیادی هست، هر کدوم از چیزی می نویسند، یکی بحث تکنیکی می کند و وبلاگش علمی است، یکی آشپزی یاد میدهد، یکی کارهای هنری اش را به نمایش میگذارد، یکی وبلاگش آموزشی است ، یکی وبلاگش دلی است، از خودشان می نویسند، از خانواده شان و ....
من هم می نویسم، اگر بگویم فقط برای خودم می نویسم دروغ گفته ام چون اگر چنین هدفی داشتم روی کاغذ می نوشتم و در چمدان می گذاشتم نه روی پیج وبلاگ. پس بازخورد مطالب برایم مهم هست. قبلا پر کارتر بودم. شاید دلیلش همین بود. داستان هایم نقد می شد، گاه نوشته هایم بررسی می شد. الان مدتی هست که پست هایم بیشتر ترجمه های خودم هست. یعنی متن انگلیسی را از اینترنت گرفته ام، وقت گذاشته ام و ترجمه کرده ام اما تنها پست هایی که هیچ کامنتی ندارند همین پست های ترجمه هستند. احساس می کنم هیچ کس تمایلی به خواندنشان ندارد. می دانم خواندن پست ها وقت گیر هست ولی خوشحال می شوم اگر داستان های ترجمه را می خوانید نظر بدهید. در مورد داستان، در مورد ترجمه، در مورد کارکترها، اینکه داستان شما را به یاد چه چیزی می اندازد....
ادعای مترجمی ندارم ولی سالهاست که ترجمه کردن را تجربه کرده ام و با لذت این کار را انجام می دهم. با متن های مختلفی کار کرده ام و از هر کدام چیزی یاد گرفته ام اما دوست دارم احساس کنم که زحمتی که برای ترجمه آثار دیگران می کشم بی نتیجه نیست و پستی که چند ساعت برای نگارش آن وقت گذاشته ام حد اقل یک بار خوانده می شود. نقد هایتان را با تمام وجود پذیرا هستم و امیدوارم به کمک شما بتوانم انگیزه ترجمه داستان های بیشتر را بدست بیاورم.
همین جا از تمام دوستانی که تا به حال من را از نظرات ارزشمندشون بهره مند کرده اند سپاسگذاری می کنم و امیدوارم بتوانم با مطالب بهتر و انتخاب داستان های متنوع تر اوقات شیرینی را برای شما عزیزان فراهم کنم.
بعدازظهرها
نویسنده: ملیسا چکر
آن ها طی هفته یک بار یا بیشتر بعد از ظهر ها به مرکز خرید می روند. گاهی اوقات حتی ظرف های شام را هم در سینک رها می کنند تا زمان کافی برای انجام همه کارهای بیرون از خانه داشته باشند. پدر هیچ وقت نمی آید، او از خرید کردن متنفر است، به خصوص اگر قرار باشد همراه همسرش به خرید برود. در عوض او در خانه می ماند تا روزنامه بخواند و استراحت کند و کارهایی را انجام دهد که پدرها باید در بعدازظهر ها انجام دهند. تا سفارش دهد که خیلی سریع شن بیاورند و بعد در سکوت پرهیاهوی خانه گوش هایش را از پریز بکشد.
در همین زمان، مادر چیز هایی که از دفعه قبلی که به مرکز خرید رفته ایم مانده را جمع و جور می کند. دو دختر جوانش بازی کردن و تماشای برنامه تلوزیونی مورد علاقه شان را بی خیال شده اند، کفش های کتانی شان را گره زده اند و کمربند هایشان را بسته اند و در یک کلام عازمند. در شب های تابستان که تا پس از آمدن شب پره ها هنوز هم هوا روشن است، هوا سنگین و شرجی است. دخترها شیشه های ماشین را باز می کنند و سرشان را در آسمان کبود فرو می کنند و هوای شیرین و دلپذیر را با تمام وجود حس می کنند. در بازار کف کفششان روی مشمع های براق جیر جیر می کند. دختر کوچکتر سعی می کند روی شکاف ها پا نگذارد. دختر بزرگتر همچنان خیره نگاه می کند و نگاه جدی و خشکش کوچکترین خطایی را می شمرد.
در سومین بار، یا اگر هوا خوب بوده باشد، چهارمین بار بازار رفتن است که مصیبت شروع می شود...
خواب های ساحلی
در ﺧﻮاﺑﮭﺎی ﺳﺎﺣﻠﯽ ات ﻏﺮق ﻣﯽ ﺷﻮی
آﺳﻮده روی ﺑﺴﺘﺮی از ﭘﺮﻧﯿﺎن ﺷﻌﺮ
در واژه ھﺎی ﻣﺨﻤﻠﯽ ات ﻏﺮق ﻣﯽ ﺷﻮی
اﻣﻮاج ،روی ﺻﻮرت ﺗﻮ دﺳﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ
آرام، ﮔﻮﻧه ھﺎی ﺗﻮ ﻧﻤﻨﺎک ﻣﯽ ﺷﻮد
ﺑﺎ ﺷﻮری ﻣﻼﯾﻢ دﺳﺘﺎن ﻧﺮم آب
اﻧﮕﺎر، زﻧﮕﮭﺎی دﻟﺖ ﭘﺎک ﻣﯽ ﺷﻮد
ﺧﻄﯽ ﺳﯿﺎه دور ﻧﮕﺎھﺖ ﮐﺸﯿﺪه ای
-ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﺐ ﮐه ﭘﺮده ﺑه اﺳﺮار ﻣﯽ ﮐﺸﺪ-
ﭼﺸﻤﺎن ﺗﻮ ھﻤﯿﺸه ﻏﻤﯽ ﺟﺎوداﻧه را
ﺑﺎ زﯾﺮﮐﯽ ﺑه ورﻃه ی اﻧﮑﺎر ﻣﯽ ﮐﺸﺪ
دﻧﯿﺎ ھﻤﯿﺸه ﺳﮭﻢ ﺗﻮ را از ﺧﻮﺷﯽ ﮔﺮﻓﺖ
ﺑﺨﺸﯿﺪ ﺳﮭﻢ ﺗﯿﺮﮔﯽ اش را ﺑهﺧﺎک ﺗﻮ
ﺧﻮرﺷﯿﺪ روی آب و زﻣﯿﻦ ﻗﺼه ھﺎ ﻧﻮﺷﺖ
از ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﻠﺘﮭﺐ و ﺗﺎﺑﻨﺎک ﺗﻮ
دل ﻣﯽ رﺑﻮد وﺳﻌﺖ درﯾﺎی ﺑﻮدﻧﺖ
ھﺮﭼﻨﺪ در ﻧﮕﺎه ﺗﻮ ﺣﺴﯽ ﻏﺮﯾﺐ داﺷﺖ
ﻧﯿﻠﯽ...ﮐﺒﻮد...آﺑﯽ ﻓﯿﺮوزه ای...ﺑﻨﻔﺶ
درﯾﺎ ھﻤﯿﺸه ﻣﻨﻈﺮه ای دﻟﻔﺮﯾﺐ داﺷﺖ
ﺑﺮ زورق ﻃﻼﯾﯽ ﺗﻮ آه ﻣﯽ وزﯾﺪ
وﻗﺘﯽ ﮐه ﻧﺎﺧﺪای ﺗﻮ ﻣﻮج ﺳﮑﻮت ﺑﻮد
ﺷﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﯾﺪ وﻟﯽ در دﯾﺎر ﺗﻮ
ھﻤﻮاره ﻋﻤﻖ ﻓﺎﺟﻌه، اوج ﺳﮑﻮت ﺑﻮد....
درﯾﺎ ﺑه آﺳﻤﺎن ﺷﺐ آﻏﻮش ﻣﯽ ﮔﺸﻮد
ﻣﯽ رﻓﺖ ﻣﻮج، زﯾﺮ ﻟﺤﺎف ﺳﯿﺎه ﺷﺐ
ﻟﻐﺰﯾﺪ زورﻗﯽ ﺑه دل ﻧﻘﺮه ﮔﻮن ﻣﺎه
دﺳﺘﯽ ﺳﺮود ﺷﻌﺮ ﺗﻮ را در ﭘﻨﺎه ﺷﺐ
شاعر: غزل آرامش
ای مهربان تر از برگ
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران
آیینهی نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت، صبح ستارهباران
بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمهی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
شاعر : محمدرضا شفیعی کدکنی
خواننده: استاد محمدرضا شجریان و همایون شجریان
رفتگران زمان
نویسنده: اورسولا ویلز جونز
ترجمه شده در 14 مهرماه 1392- نوا
شاید تا به حال چیزی راجع به رفتگران زمان نشنیده باشید. رفتگران زمان کسانی هستند که زمانهای تلف شده و از دست رفته را جارو می کنند. شما نمیتوانید آنها را ببینید، هر چند ممکن است زمانی که در ایستگاه قطار نشستهاید حس کنید از گوشهی چشمتان چیزی میبینید. او احتمالاً یکی از همان رفتگران زمان است که دارد اطراف نیمکتی که شما رویش نشستهاید را تمیز میکند. اگر میتوانستید آنها را ببینید، با شخصی کوتاه قد با پوستی آبی رنگ و چهرهی مصمم که یک جارو یا دستمال گردگیری در دست دارد؛ روبهرو میشدید. مردهاشان اغلب بیلرسوت و زنها شان دامنهای پشمی از مدافتاده میپوشند و دستمال سر میبندند.
اسم من الکترا است
نویسنده:جوانا لیلند
من دختر خوشبختی هستم و بهترین خانواده جهان رو دارم. مامان و بابا آدمای مهمی هستن و وقتی ما بیرون از خانه هستیم باید درست رفتار کنیم ولی وقتی خونه هستیم بازی می کنیم و می خندیم و خوش می گذرونیم.
مامان میگه" تو اونا رو لوس کردی" و دست به سینه می ایسته و اخم می کنه ولی بعد می خنده و اونو می بوسه و اینطوری من می فهمم که حرفش جدی نبوده.
ما بازی های متفاوتی انجام می دیم. مثل یکیش که اتاق نشیمن کل دنیا است و میز و صندلی ها قاره های اون هستن. بعد بابا همه چیز را در مورد سفرهایش به ما می گه اما می گه بهترین خاطره اش مال وقتی بوده که مامان را دیده و عاشقش شده
سلمانی رفتن دیوید
نویسنده: کن الکس

وقتی دیوید به بیرون از درب جلویی ساختمان قدم می گذارد، نور خیره کننده و سفید خورشید برای لحظه ای چشمش را می زند و او ناخودآگاه دست پدرش را می گیرد.
این اولین روز گرم سال است، گرمایی غیرمنتظره مانند یک پل بهار را به تابستان متصل می کند.
پدر و پسر در راه رفتن به سلمانی هستند؛ کاری که همیشه با هم انجام می دهند.
همیشه یک روند تکرار می شود. پدرش در حالی که با دو انگشتش سیگاری روشن به دست دارد به دیوید اشاره می کند،سپس خواهد گفت: "دیگه وقتش رسیده که از موهات جارو درست کنیم"؛ "شاید خودم باید دست به کار بشم، جنت؟اون قیچی سلمانی کجاست؟"
اتوبوس نامه 2
حالت" صاد" و "ذال" و بسم الله گفتنش ...با موبایل قرآن میشنید. کمی بعد گوشی ها را از گوشش بیرون آورد، موبایل را بوسید و بر پیشانی گذاشت و بعداز اینکه در کیفش گذاشت و به بیرون خیره شد.
چند دقیقه بعد به ساعتش نگاه کرد، موبایل را از کیفش بیرون آورد و خودش را در آن برانداز کرد. مقنعه اش را صاف کرد، رژ لبش را تمدید کرد و برای پیاده شدن آماده شد.
پ.ن: در تاریخ: 92/5/8 ویرایش شد.
وقتی مردم خانه نمیروند کجا میروند؟
نویسنده: گاوین برووم- ترجمه شده توسط نوا
دختر کنار دستیاش در تهبار همیشه تنها مینشیند و از صداها و نورها لذت میبرد. وقتی مداد دختر روی کاغذ کاهی ارزانقیمت کشیده میشود و در سراسر صفحه میرقصد او را نگاه میکند و شگفتزده میشود که چه مدت است آن دختر آنجاست، اگر زمانیکه او و همکارانش وارد بار شدهاند او آنجا بوده مدت زمان طولانیای را آنجا سپری کرده است. آیا دیروز یا پریروز یا پس پریروز او را آنجا دیده؟
آن طرف همکارانش با همدیگر بلندبلند صحبت میکردند. آنها بین او و پنجرهای ایستادهاند که رو به شهر باز میشود. انگار دلش نمیخواهد به این زودیها شب شود، او میترسد هیچوقت شب نشود. شوخیهای مربوط به شرکت همکارانش با سر و صدای حرف زدن بقیه مردم در بار مخلوط شده و به او کمک میکند روی دختر تمرکز کند. وقتی جهانش را کوچک میکند میتواند روی اصطکاک نوک قلم بر سطح کاغذ و لایه نازک کربن مداد که در طول سطور نقش میبندد تمرکز کند. درست مثل تکههایی از زغال... با همان وضوح و روشنی. دختر اگر بفهمد که موردتوجه قرار گرفته آنرا انکار میکند. چشمانش هیچموقع از روی صفحه جدا نمیشود. متوجه شد که دختر تقریباً نیمی از کتاب را خوانده، فکر کرد یا جدولها را حل میکند و یا از نقطهای اتفاقی از میانه کتاب شروع به خواندن کرده اما تصمیم گرفت اینطور فکر نکند و تصور کند که برخلاف این است و او کتاب را از اول خوانده.
باید با او حرف بزند. خودش مجرد است او هم حلقه به دست ندارد، هرچند به دست داشتن حلقه آنقدرها هم تعیینکننده نیست. به فرض اگر پارتنری هم داشته باشند که در جایی منتظر آنها باشد -در خانه یا یکبار دیگر و یا باشگاه بدنسازی- حرف زدن هیچ آسیبی به آنها نمیرساند. یک تغییر کوچک در عنوان صحبتهای عادی و معمولی روزمره میتواند باعث شود زمان برای هر دو آنها سریعتر بگذرد. حتی ممکن است به چیز دیگری هم منجر شود. مثلاً رستوران رفتن، سینما رفتن... هرچی.
ولی او نمیداند چطور سر صحبت را باز کند. جملاتش جایی بین فکرش و نوک زبانش گیر کرده است. هرچه بیشتر از این حس بترسد سختتر میتواند جملاتش را جفتجور کند و در این حالت هیچکس نمیتواند هیجان او را درک کند.
عرقی که از پیشانیاش میچکد میتواند حکایت احساسات او را برای غریبههایی که دور و برش هستند آشکار کند.
آرنج یکنفر به پهلویش خورد و باعث شد از دایره افکارش بیرون بیاید. بهسمت مردم چرخید تا کسی را ببیند -پسری اهل اچ- آر که حتی اسمش را بهخاطر نمیآورد به او نگاه کرد و منتظر پاسخ او شد. انگار کلمات هنوز هم پشت سئوالات باز جمع شده بودند و به او فشار میآوردند. تمام دستها و سینهاش از شدت هیجان قرمز شد. پسر به علامت بیاهمیت بودن واکنش او شانه بالا انداخت و رفت. وقتی بهسمت دختر برگشت او رفته بود و نوشیدنیاش دستنخورده کنار کتاب باقیمانده بود، کتابش باز بود و مدادش وسط کتاب مانده بود. او بهجای خالی دختر رفت و سعی کرد بین خطوط را بخواند و عکسهایی که چیده را ببیند اما سریعاً متوجه شد که آنجا تصویری وجود ندارد. آنجا فقط سطور و نقطههای جدا از هم هستند. صحبت بین مردم ادامه پیدا کرد و مردم آمدند و رفتند و جایشان با هم عوض شد. شهر همه آنها را فرو داد.
هنوز آپارتمانها پر نشده بود و همچنان قرار نبود شب بشود. نشست، مداد را برداشت و ورق زد.
نویسنده: گاوین برووم، نویسنده و اهل استیرلینگ اسکاتلند. او داستانهای کوتاه واترهاوس را ویراستاری میکند
تسلط بر زبان انگلیسی
نویسنده: کی الدرگ
ترجمه شده توسط نوا
او از شانگهای به منهتن رسید در حالی که فقط دو جمله بلد بود:" خیلی ممنون" و " اشکالی ندارد" .
اولین تعطیلات آخر هفته به پدر و مادرش زنگ زد. پدرش در حالتی خنثی و جدی به او گفت: وقتی می خواهی عمق یک جویبار را بفهمی... از هر دو پایت همزمان استفاده نکن.
او پاسخ داد " قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود."
یکشنبه، در مترو توجهش به یک آگهی جلب شد و با استفاده از دیکشنری اش آن را به زحمت ترجمه کرد:
صحبت کردن به زبان انگلیسی وال استریت را بیاموزید . او احساس کرد بخت به او رو کرده و از دوشنبه کلاس رفتن را آغاز کرد.
او در حالی که هیجان زده شده بود به خانه زنگ زد ولی پدرش که به دنیای اقتصاد مشکوک بود گفت:" اگر می خواهی بازی کنی باید در مورد سه چیز تصمیم بگیری: قوانین بازی، مقدار پولی که وسط می گذاری و زمانی که باید از بازی کنار بکشی"
او جواب داد : " و زمان" ، " گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم"
-بگو ببینم این انگلیسی وال استریت چیه؟ می شه مثال بزنی؟
- مثلاً می گویند: " اوه .. خدای من!"
-آهان ..پس حرف زدن به روش مذهبی است.
- نه. وقتی اتفاق بدی بیافتد می گویند اوه خدای من یا.. گندش بزنن..
پانوشت:
از آنجایی که در زبان فارسی از ضمیر او برای زن و مرد استفاده می شود و ضمیر جداگانه نداریم لازم به توضیح است که راوی داستان دختر است
چیزی گم شده
ترجمه شده در تاریخ ۱۲ فروردین ۹۲توسط نوا
بورلی بدون اینکه گوشه های سالن را جارو کند جارو برقی را به سمت پایین سالن کشید. اوبرای کمک پیش دخترش رفته بود که تازه زایمان کرده بود و حالا بعد از چند ماه که دوباره برگشته بود روزمرگی روزهای دوشنبه اش را آغاز کرده بود.
بورلی وقتی خانم هلت را دید که تلفن را در دستش می چرخاند یکه خورد و جارو برقی را خاموش کرد. خانم هلت به او اشاره کرد که نزدیک تر بیاید و نجواکنان گفت:" اسمت چیه؟ پایین پله ها یک مرد غریبه هست . من به پلیس زنگ می زنم."
-کیه؟
- تو باید کاری کنی که بره.
- من.. نه. آقای هلت کجاست؟
- اورت اینجا نیست. تو باید آن مرد را از خانه بیرون کنی.
بورلی ترسید و به سمت اتاق نشیمن عقب نشینی کرد. یک حرکت سریع باعث شد که او از جا بپرد و جیغ کوتاهی بزند.
مرد از آشپزخانه بیرون آمد .
" اوه آقای هلت ! خانم هلت می گویند که یک نفر اینجاست که..."
آقای هلت نسبت به آخرین باری که بورلی او را دیده بود خیلی شکسته شده بود و خسته به نظر می رسید.
" ممم.... صداتون نکردم. چیزای زیادی تغییر کرده..."
او خواهد گفت
نویسنده: الیزابت بندیکت
او خواهد گفت تا مرز خستگی دوستت دارم. فراتر از عشق عاشقت هستم.
-بابا را هم دوست داری؟
- البته که دوست دارم.
- ولی منو بیشتر دوست داری.
- آره. همه مامان بابا ها بیشتر از اینکه همدیگه را دوست داشته باشن بچه ها را دوست دارن. این قانون طبیعته.
- قانون طبیعت دیگه چیه؟
- وقتی چیزی در مورد همه در هر جایی زندگی می کنند درست باشد میگیم قانون طبیعته. همه مامانا همینقدر بچه هاشون را دوست دارن ، حتی اگه در جنگل و یا روی کوهی پر از برف زندگی کنن.
- پس چرا هیچ وقت بهش نگفتی؟
- چیو بهش نگفتم؟
- اینکه دوستش داری.
- اون خودش می دونه
- شاید یادش رفته. شاید برای همینه که انقدر ناراحته.
- خیلی خب، باشه، بهش میگم. اگه فکر می کنی انقدر مهمه بهش میگم. امشب وقتی از سر کار بیاد به او خواهم گفت. ولی حالا می خوام عزیزم و عشقم رو بغل کنم. اینجوری نه عزیزم، محکم، محکمتر.
ترجمه شده در تاریخ ۱۳/۱/۹۲ - نوا
تبریک سال نو

من به اندازه صد مرد قوی هستم چون قلبم پاک است
نویسنده: جسیکا فرانسیس کین
ترجمه شده توسط نوا
میخواست پسرش بداند که او قوی است. اینکه پانزده سال او را به تنهایی بزرگ و از خطرات دور کرده این قدرت او را به پسرش نشان داده.به پسرش میگوید: " سعی کن انگشتان من را از فرمان ماشین جدا کنی، ببین می توانی یا نه"
پسر قد بلند و خوش تیپ او که روی صندلی مسافر نشسته تلاش می کند اما نمی تواند.
او به سرعت لایی میکشد، با غرور رانندگی می کند، فکر می کند پسرش در آینده وقتی پشت ماشین خودش نشسته است این صحنه ها را به خاطر خواهد آورد سپس پسرش او را متعجب می کند. سرعتش از حد مجاز بالاتر می رود و انگشتان مادرش را می فشارد و با ناخن هایش او را می خراشد. ناگهان یک ماشین در حالی که بوق می زند از کنار آنها عبور می کند. به محض اینکه پسر به سمت دیگر خیابان می رسد عقب می کشد، بدون هیچ تلاشی و با بی تفاوتی ماشین را رها می کند. زن ماشین را کنار می کشد و کنار جاده میایستد.
بالاخره قدرت این را پیدا می کند که لبخند بزند و می گوید:" تقریباً به خودم رفتی"، " ولی در عوض به یک مادر قوی رفتهای.
می دانستی؟"
جسیکا فرانسیس کین در برکلی کالیفرنیا متولد شد وتا پیش از فارغ التحصیل شدن از "یال" در آن آربورمیشیگان بزرگ شد. او نویسنده دو مجموعه داستان بهشت منعطف و به این نزدیکی(چاپ شده گریولف، مارچ 2013) است . رمان گزارش(2010) او جزو رمان های برگزیده برای شرکت در بارنز و نوبل و فینالیست جایزه اولین رمان منتخب در مرکز داستان فلاهرتی-دونان و جایزه کتاب فروشان کوچک شد. همچنین از رمان او برای تئاتر و فیلم نیز استفاده شده است. جسیکا به همراه همسر و دو فرزندش در نیویورک سیتی زندگی می کند
وقتی برای اولین بار خودش لباس هایش را شست.
ترجمه: نوا- ۱۰ بهمن ۹۱
|
جن الیسون جایزه ا. هنری را به خاطر اولین داستان منتشر شده اش دریافت کرده است و دومین داستان او جزو داستان های برگزیده " بهترین داستان های کوتاه آمریکا" و "جیزه پوشکارت" بوده است. او کارشناس ارشد از دانشگاه استندفورد و دکترای شاخه های هنری از دانشگاه سن فرنسیسکو است. داستان" دومین شب اول" او در بهار 2011 در مسابقه داستان نویسی "نرتیوز" مقام دوم را بدست آورد. الیسون به همراه همسر و فرزندانش در دره پورتولا در کالیفرنیا زندگی می کند.
|

كیمیا از جنس عشق است نه آن چه كه نایاب است ، كیمیای عشق از هر عنصری طلا می سازد ؛كافی است آن را در قلب خود بیابیم.