نویسنده: کن الکس

وقتی دیوید به بیرون از درب جلویی ساختمان قدم می گذارد،  نور خیره کننده و سفید خورشید برای لحظه ای چشمش را می زند و او ناخودآگاه دست پدرش را می گیرد.

این اولین روز گرم سال است، گرمایی غیرمنتظره مانند یک پل بهار را به تابستان متصل می کند.

پدر و پسر در راه رفتن به سلمانی هستند؛ کاری که همیشه با هم انجام می دهند.

همیشه یک روند تکرار می شود. پدرش در حالی که با دو انگشتش سیگاری روشن به دست دارد به دیوید اشاره می کند،سپس خواهد گفت: "دیگه وقتش رسیده که از موهات جارو درست کنیم"؛  "شاید خودم باید دست به کار بشم، جنت؟اون قیچی سلمانی کجاست؟"