بعد از مدت ها...گاه نوشته

توی دنیای مجازی وبلاگ های زیادی هست، هر کدوم از چیزی می نویسند، یکی بحث تکنیکی می کند و وبلاگش علمی است، یکی آشپزی یاد میدهد، یکی کارهای هنری اش را به نمایش میگذارد، یکی وبلاگش آموزشی است ، یکی وبلاگش دلی است، از خودشان می نویسند، از خانواده شان و ....

من هم می نویسم، اگر بگویم فقط برای خودم می نویسم دروغ گفته ام چون اگر چنین هدفی داشتم روی کاغذ می نوشتم و در چمدان می گذاشتم نه روی پیج وبلاگ. پس بازخورد مطالب برایم مهم هست. قبلا پر کارتر بودم. شاید دلیلش همین بود. داستان هایم نقد می شد، گاه نوشته هایم بررسی می شد. الان مدتی هست که پست هایم بیشتر ترجمه های خودم هست. یعنی متن انگلیسی را از اینترنت گرفته ام، وقت گذاشته ام و ترجمه کرده ام اما تنها پست هایی که هیچ کامنتی ندارند همین پست های ترجمه هستند. احساس می کنم هیچ کس تمایلی به خواندنشان ندارد. می دانم خواندن پست ها وقت گیر هست ولی خوشحال می شوم اگر داستان های ترجمه را می خوانید نظر بدهید. در مورد داستان، در مورد ترجمه، در مورد کارکترها، اینکه داستان شما را به یاد چه چیزی می اندازد....

ادعای مترجمی ندارم ولی سالهاست که ترجمه کردن را تجربه کرده ام و با لذت این کار را انجام می دهم. با متن های مختلفی کار کرده ام و از هر کدام چیزی یاد گرفته ام اما دوست دارم احساس کنم که زحمتی که برای ترجمه آثار دیگران می کشم بی نتیجه نیست و پستی که چند ساعت برای نگارش آن وقت گذاشته ام حد اقل یک بار خوانده می شود. نقد هایتان را با تمام وجود پذیرا هستم و امیدوارم به کمک شما بتوانم انگیزه ترجمه داستان های بیشتر را بدست بیاورم.

همین جا از تمام دوستانی که تا به حال من را از نظرات ارزشمندشون بهره مند کرده اند سپاسگذاری می کنم و امیدوارم بتوانم با مطالب بهتر و انتخاب داستان های متنوع تر اوقات شیرینی را برای شما عزیزان فراهم کنم.

بعدازظهرها

نویسنده: ملیسا چکر

آن ها طی هفته یک بار یا بیشتر بعد از ظهر ها به مرکز خرید می روند. گاهی اوقات حتی ظرف های شام را هم در سینک رها می کنند تا زمان کافی برای انجام همه کارهای بیرون از خانه داشته باشند. پدر هیچ وقت نمی آید، او از خرید کردن متنفر است، به خصوص اگر قرار باشد همراه همسرش به خرید برود. در عوض او در خانه می ماند تا روزنامه بخواند و استراحت کند و کارهایی را انجام دهد که پدرها باید در بعدازظهر ها انجام دهند. تا سفارش دهد که خیلی سریع شن بیاورند و بعد در سکوت پرهیاهوی خانه گوش هایش را از پریز بکشد.

در همین زمان، مادر چیز هایی که از دفعه  قبلی که به مرکز خرید رفته ایم مانده را جمع و جور می کند. دو دختر جوانش بازی کردن و تماشای برنامه تلوزیونی مورد علاقه شان را بی خیال شده اند، کفش های کتانی شان را گره زده اند و کمربند هایشان را بسته اند و در یک کلام عازمند. در شب های تابستان که تا پس از آمدن شب پره ها هنوز هم هوا روشن است، هوا سنگین و شرجی است. دخترها شیشه های ماشین را باز می کنند و سرشان را در آسمان کبود فرو می کنند و هوای شیرین و دلپذیر را با تمام وجود حس می کنند. در بازار کف کفششان  روی مشمع های براق  جیر جیر می کند. دختر کوچکتر سعی می کند روی شکاف ها پا نگذارد. دختر بزرگتر همچنان خیره نگاه می کند و نگاه جدی و خشکش کوچکترین خطایی را می شمرد.

در سومین بار، یا اگر هوا خوب بوده باشد، چهارمین بار بازار رفتن است که مصیبت شروع می شود...

ادامه نوشته